روزهای زندگی

متن مرتبط با «شروعی دوباره در زندگی» در سایت روزهای زندگی نوشته شده است

مادربزرگ هم رفت و تنهام گذاشت!!!

  • نیلوبلاگ

    در خونشو که باز میکردی با یه لبخند مهربون برات دست تکون میداد.و با اشاره تو رو دعوتت میکرد که به کنج تنهاییش بری.... وقتی پایین تختش مینشستم زیر لب همش ذکر میگفت و با اون همه رنجی که میکشید از بدی روزگار هیچوقت دستای رو به اسمونش پایین نمی اومد.همیشه برام خوراکی میخریدو میگذاشت زیر تختش بعد وقتی میرفتم خودش خم میشدو از زیر تخت درمی اورد و میداد دستم....من کوچیکترین نوه دختری مادربزرگ بودم. بابابزرگ که رفت غم از دست دادن سایش رو حس نکردیم.چون مادر بزرگ بود که در خونشونو به رومون باز کنه.... ۲ روزه که دیگه سایش بالا سرمون نیست.جای تختش گوشه خونه خالیه..چادر نم...

    ادامه مطلب
  • شروعی دوباره

  • نیلوبلاگ

    دوباره مینویسم... حالا 28 سال دارم.... از آن روزها چند سال میگذرد؟ اکنون بزرگتر شده ام آیا افکارم نیز تغییر کرده اند؟نمیدانم فقط این را میدانم که با دخترک آن روزها زمین تا آسمان فرق کرده ام...

    ادامه مطلب
  • زندگی بیمکث جریان دارد....

  • نیلوبلاگ

    عروسی آجی هم تموم شد... اینهمه دوندگی...تموم شد انگار همین دیروز بود....باهم بزرگ شدیم ...باهم رفتیم مدرسه..باهم خندیدیم...باهم گریه کردیم... حالا دوشبه که ازخواب میپرم و یهو جای خالیشو میبینم...دلم میگیره... دونه دونه داریم بزرگ میشیم دونه دونه داریم از هم دور میشیم کاش میتونستم دکمه stop زندگی رو فشار بدمو برای همیشه تو همین لحظه زندگی رو متوقف کنم... دلم خیلی گرفته... حس میکنم خیلی تنهام...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    مادربزرگ هم رفت | شروعی دوباره | شروعی دوباره به انگلیسی | شروعی دوباره برای زندگی | شروعي دوباره | شروعی دوباره شعر | شروعی دوباره برای کنکور | شروعی دوباره با نگرشی جدید | شروعی دوباره با نگرش جدید | شروعی دوباره رهرو