خرید بک لینک

در خونشو که باز میکردی با یه لبخند مهربون برات دست تکون میداد.و با اشاره تو رو دعوتت میکرد که به کنج تنهاییش بری....

وقتی پایین تختش مینشستم زیر لب همش ذکر میگفت و با اون همه رنجی که میکشید از بدی روزگار هیچوقت دستای رو به اسمونش پایین نمی اومد.همیشه برام خوراکی میخریدو میگذاشت زیر تختش بعد وقتی میرفتم خودش خم میشدو از زیر تخت درمی اورد و میداد دستم....من کوچیکترین نوه دختری مادربزرگ بودم.

بابابزرگ که رفت غم از دست دادن سایش رو حس نکردیم.چون مادر بزرگ بود که در خونشونو به رومون باز کنه....

۲ روزه که دیگه سایش بالا سرمون نیست.جای تختش گوشه خونه خالیه..چادر نمازش کنار دیوار مونده.تسبیحش هم انگار از روزگار خسته استو بارفتن مادربزرگ بند بندش داره از هم پاره میشه...

وقتی کنار دستش مینشستی از درد به خودش میپیچید.تمام تلاشمو میکردم تا یه لبخند کوچولو مهمونم کنه.همین که میخندید دستاشو رو به اسمون بلند میکردو میگفت:خدا عاقبت به خیرت کنه دخترم...و همین دعاش برام قد دنیا بود...

.

.

.

مادربزرگ حالا که نیستی کی برام آرزوی عاقبت به خیری کنه؟!کو اون تختت تا دوباره خم شی و اززیرش برام خوراکی دراریو با دستای چروکیدت بزاریش تو بغلم؟!کجاست اون جانمازت تا خودم برات پهن کنمو تو نشسته سجده کنیو من نگاهت کنم؟!

مادربزرگ تو که همیشه از سرما بدت می اومد حالا چطوری بدون لباس زیر اونهمه خاک که از سرما یخ زده راحت گرفتی خوابیدذی؟!

مادربزرگ کی میخوای از خواب بیدار شی تا برات از سماور چایی بریزمو خودم قند بزارم تو دهنتو تو چاییتو اروم سر بکشی.؟!

بچه ها وقتی از دست دنیا دلشون به تنگ میاد هرجا که باشن خودشونو به مادرشون میرسوننو تو بغلش اروم میگیرن...مامان بزرگ حالا که رفتی مامانم خودشو تو بغل کی اروم کنه؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

مامانی مامانی کاش واسه یه بارم شده اوئن چشای مهربونتو باز میکردیو میدیدی که دختر کوچولوت دلش واست یه ذره شده....

برچسب: مادربزرگ هم رفت, نویسنده: آیلین نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 9:07

صفحه بندی